|
یا ناصر.....
گذشت عمر و سرم هنوز نخورده به سنگ هنوز عاشقم ،هر از گاه می شوم دلتنگ به بارم نمی گنجد ،که این منم در آیــــینه چه شدکه موی رنگی من،چنین شده بیرنگ کجاست واژه های شعر من ؟چه شد یارا به ذهن ترانه سرایم ،نمانده هیچ آهنگ جوانــــــی من،شور و نشاط،کجا رفــــتند چه دورم از آن غــــوغا ،هـــزارها فرسنگ گذشته جوانـــی،لیـــک می تپـــد این دل و مــــــانده برایم امیــــــد های قشنگ من از سلاله عشقم ،ز جنس بـــیتابی وگرنه من کجا؟این همه افکار رنگارنگ
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:11  توسط خودم
|
یاحنّان.....
ّّّّّّّآن شب تو بــــودی و من،دریـــــا و خلوت دل آن شب چه خوش نسیمی پیچیده سوی ساحل آن شب ستاره باران،آن شب زلال بــــــــاران آن دم شکفته می شد گل های نو بـــــهاران آن شب به شوق رویت،مه را نـــــــگاه کردم آن دم به یاد مویت ،شب را پـــــــگاه کردم آن شب هلال ماه و تیر نــــــــــــــگاه او بود آن دم دل تپیــــــــــده آمـــــــــاج آه او بود آن شب به نور مهتاب دیدم چه روی ماهی آن دم سپرده شد دل بر دیده سیــــاهی آن شب عجب شبی بود ،مه بود و مهربانی آن دم عجب دمی بود ،عشق و دل و جوانی حیف آن شبی که بودیم با هم کنار ساحل دیدم سحر رسیده ،رویــــا نشسته بر گل
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:20  توسط خودم
|
یا قریب....
بچّه که بودم آقا جون قلیون می کشید،مادر براش آتیش می کرد . توی تنگ شیشه ایه قلیونش دوتا شهین و مهین همیشه در حال ورجه وورجه بودن.وقتی آقام قلیون میکشید،من دمر می خوابیدم ،دستامو می ذاشتم زیر چونم و شهین و مهین تماشا می کردم،بعد آقا جونم به ذوق تماشای من پک بود که به قلیونش می زدو دودش تموم اطاقو پر می کرد.. موضوع آقا جون و فلیونشو که برای آقای همسر تعریف کردم ،زد به سرش که سیگارو ترک کنه و جاش قلیون بکشه،بعدم به من گفت ،اگه برام قلیون چاق کنی ! ! سیگارو می ذارم کنار! !(حتما می خواست از کنار برداره بکشه!!!)،امّا من گوش ندادم چون که اصلا از قلیون درست کردن خوشم نمیاد،بهش گفتم ،مگه تو آقا جونی و من مادر که برات قلیون آتیش کنم......همون بهتره سیگار بکشی ،اونم که خوب بچه حرف گوش کنیه!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:57  توسط خودم
|
یا مستعان....
گفتی دستم بگیر تا پلی بسازیم به وسعت عاطفه!!!دستت گرفتم و تو با عبوری دلنشین وارد سرای مهر شدی،و در راه بی انتهای تنهایی من با من هم قدم گشتی و من گفتم که این راه بسی سخت است و سنگلاخ..........گفتی که میآئی می توانی و حتما می توانی...نشانت نقطه ای بود ،به گمان تو در دور ها ،آنقدر دور که در پشت کوه قاف!!!امّا دیدی راه سادگی من چه کوتاه بود و چه نزدیک!!!! وتو با عبور از پل باور و یقین من،پا به درون کوچه احساس من نهاد ی و چه آسان رسیدی به نقطه پایان هوای خود!!! و زانوی احساس تو ، چه زود در این راه سنگلاخ به درد نشست وقتی که ، دیگرهوسی نبود و تو تهی از حس عاطفه.........و احساس من امّآ راهی است بی انتها........... یا هو،تنها تویاوری و تنها تو در باور
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:48  توسط خودم
|
یا فاطر....
ای شفّاف تر از زلال باران.. شمیم خوش رازقی بر پرچین نگاه تو تداعی بهار است. و تو تداوم شبنم بر گل همیشه بهاری،تا زنده کنی عطر دلنشین مینو را بر باغ سبز آرزو ها..... ببین دل های تهی شده از عشق و بگیر دست های گم شده در سراب... دلدادگان عشق تو به دنبال گرم دستان تو،چشم به راهند ....بیــــــا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط خودم
|
یا ودوود.....
خونه عمو مساق،خونه قشنگیه یه خونه بزرگ و شیک،که واقع شده در یکی از مناطق خوب همین تهرون خودمون. حیاط بزرگی داره پر از دار و درخت و گل ،بخصوص گل های داوودی پائیزش که بسیار زیبا هستن. و من این خونه رو خیلی دوست دارم امّا...امّا من نه به بزرگی خونه فکر می کنم ،نه به دار و درختش و کلّا به فیزیک این خونه کاری ندارم.بریم داخل خونه........ داخل خونه عمومساق جاذبه قشنگتری داره که همیشه یه جورایی منو جذب می کنه و این جذابیت خونه از هیچ چیز مادّی سر چشمه نمی گیره،الّا معنویّت دو انسان خوب که باعث شده اند این خونه غرق در عطر خوش ایمان باشه و روی خوشی که دارند،باعث ایجاد یک سری انرژی مثبت شده که منو همیشه به طرف این خونه می کشونه.... هر وقت آقای همسر و بچّه ها هوس مهمونی دارند و می پرسن که کجا بریم،رشته های انس و الفت و علاقه من به این خونه و افرادش ،به فوریّت با مغزم ارتباط برقرار می کنن و من زود تر از همه پیشنهاد می کنم که بریم خونه عمو.....و می ریم و مسیری را طی می کنیم که بسی طولانیه و پر ترافیک ،امّا چون به جایی ختم می شه که در اون جا قداست و صداقت وجود داره،تمام مسیر بسی طویل !!برایمون لذّت بخشه.... شکمو نیستم ! ! !،امّا احساس خوردن غذای دست ساز خانم خونه و صد البتّه آغشته به سس صفا و صمیمیّت احساس لذیذیه و ما چند ساعتی از بودن در کنار آنها و هم صحبتی با افرادی که بی ریا هستند،بی ریا پذیرایی می کنند،غرق در شادی می شیم و شارژ از انرژی مثبت در کنار آن ها بودن خدا حافظی می کنیم ،امّا خدائیش هر دفعه موقع برگشتن ،می گم کاش تازه امده بودیم..... البتّه آقای همسر ومن اقوام دیگه ای هم داریم ،ولی با برخی از این خویش و قوم ها به دلیل بدی زمونه ،ارتباطمون ،رشته ای شده به باریکی مو، که خدا کنه هیچ وقت باریکتر نشه و باز خدا کنه رشته ارتباط ما و خانواده عمو.......روز به روز محکمتر و ضخیمتر بشه....انشاءالّله و رحمن.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:50  توسط خودم
|
یا فاتح....
نه قصیده ای نه غزل،نه تو شهدی و نه شکر نه ترانه ای که ز دل،به سروده ام به سحر نه به گوش من سخنی ،نه به چشم من سمنی نه به انتظار توام،که تو میّتی به نظــــــــر نه جلای آیینه ای،نه صفای آدینــــــه ای نه تو همره من به صراط،نه تو یار منی به سفر نه خیال توئی به سرم،نه شکسته بال و پرم نه به حسرتم که چرا،که ندیدم از تو ثمر نه انیس منی،نه مراد منی،نه به یاد منی نه که گویمت سخنی ،که سپردمت به قدر نه بیـــــــــا،نه بـــــــــــــــرو،نه بمــــــــان نه بشین کنار من ،نه تـــــو نـــــــــام من ببر
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:25  توسط خودم
|
با یاد او که سامع است و بصیر..
با هر نفس او را شکر می کنم،او را ستایش می کنم و به او عشق می ورزم. هر روزم را با نام او آغاز می کنم،که فقط باقی اوست و فنا ندارد،از او اطاعت می کنم(اطیعواللهّ) که اطاعت از او یعنی صراط مستقیم و از رسولش(اطیعوالرّسول) که اطاعت از محمّد(ص) یعنی هدایت.و با یاد او آرام می گیرم که نامش ویادش آرامش جسم و جان است و فقط اوست که اگر به ریسمان اعتقادش چنگ زنی هرگز آسیب نخواهی دیدو او معنای تمام خوبی هاست. یا دادار،مرا عشق ورزی آموز،تا به همه عشق بورزم،حتیّ به آن هایی که مرا دوست ندارند و درکم نمی کنند.آموزشم ده تا در هر شرایط شاد باشم و بخندم و بدانم که در هر رخدادی ،رحمتی از جانب تو نهفته است و تو ، یا رب العالمین دوایی و شفایی برای تمامی آلام..... یارفیع،یا منعم،یا فاطر و یاناظر،یا ستّارالعیوب و یا شافع روز جزا،و ای تنهاترین در تنهاییم،مرا به حال خود وا مگذار که من به تو نیازمندم و لاغیر.... فقط اوست که یار است ،فقط اوست فقط دوست فقط بودن با اوست بدانید ،که نیکوست که نیکوست
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:39  توسط خودم
|
یا حافظ.....
بچّه که بودم.... مادر داره اطاقو جارو می کنه،نق می زنم به جونش ،می گم برام قصّه بگو،مادر فقط یه قصّه بلده ،عرب زنگی،امّا دوست دارم بازم همونو برای چندمین بار برام بگه،دلم می خواد جارونزنه،بشینه و برام قصّه بگه،نمی تونم برم پیش آقام آخه دوستش اومده پیشش و من نباید برم اون اطاق..بازم نق میزنم مادر می گه،برو توی بالکن کبوترارو تماشا کن،با ذوق میدوئم تو بالکن و از نرده آویزون می شم ... وقتی به هوش میام و چشم باز می کنم،آقام ،مادر و اون اقاهه، دوست آقاجون بالا سرم هستن.آقا جون بغلم می کنه میارتم تو اطاق.،من زنده می مونم (هنوزم زنده ام) دوست آقام میره و به همه دوست و آشنا می گه دختر ....خان از بالکن افتاد ومرد!!! آقا جونم بعدا دعواش می کنه ،می گه مرد حسابی مگه تو دیدی مرده که رفتی به همه خبر دادی؟؟؟آقاجونم ته تغاریشو خیــــــــــــلی دوست داشت .
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط خودم
|
یا راحم....
دویدن به دنبال چیزی که همیشه در آرزویش هستی!یک عمر سراغ چیزی را گرفتن که دیگران،سراغی از آن ندارند.از چه این همه خود را خسته می کنی؟از چه روز و شب به دنبال محبّتی می گردی که می دانی سرابی بیش نیست!تو عمریست به دنبال محبتّی،تنها چیزی که قلب آدم ها از آن خالیست.اگر دست به سوی آن ها دراز کنی تا ذرّه ای محبّت طلب کنی ،می بینی دستهایشان خالیست،قلب هایشان سرد است و اگر خواهی که از دریای محبّت خود سیرابشان کنی،از این دریای آرام گریزانند،آن ها خود را در لجنزار کینه و حسد غرق کرده اند و گل محبّت هرگز در دل های آنها شکوفانمی شود ...هرگز محبّت را زماهی باید آموخت چو از آبش برون اری بمیرد
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:4  توسط خودم
|
یا ناظر....
دلم زدوری رویت بهــــــــانه می گیرد سراغ قصّه های عاشقانه می گیرد دلم حدیث جفا را چرانمی دانــــــــد بهانه های کودکانــــــه می گیرد ز رفتن و ماندن خبـــر نـــدارد او سراغ خانه و آشیانه می گیرد ببین ز سادگیش چگونه در باور نبودن تورا هنوز فسانه می گیرد دلــــم هزار راه می رود تا شب نشان تو از ماه شبانه می گیرد چه خار و خسیست راه رفتن تو چو راه تست همه از گل نشانه می گیرد گمان کنم که دلم هزار و یک تکّه است ولی ز مهر تو باز هم جوانه می گیرد بیـــــــــا و زروی ترحّمی نگر او را چگونه به یافتنت استخاره می گیرد
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:28  توسط خودم
|
یا حیّ.....
افسوس و صد افسوس دلم یار ندارد حرف و سخنم هیچ خریدار ندارد تا زمانی که بچّه ها هنوز کوچکند،مادر(بخصوص)تسلط کاملی روی آن ها داره،اینو بخور،اونو نخور،بپوش ،نپوش و غیره غیره....و در بیشتر کار ها و تصمیم گیری ها برای فرزند ،حرف مادر وحی منزله و بسیارهم شیرین و دوست داشتنی... امّا زمانی که بچّه هاپا به اون ور بلوغ گذاشتند و به قول معروف سر از تخم در آوردند و حس کردند که دیگه برای خودشون آقا و یا خانمی شده اند،اعمال دوست داشتنی والدین کم کمک رنگ می بازند و دیگه باید پدر و مادر یه گوشه ای بشینند و بشن بچّه های حرف گوش کن به قول مادر شوهر من (که خداوندغریق دریای رحمتش کناد). بچّه ها فکر می کنند که اگر شخصی پا به سن گذاشت (تازه پا به سن و نه پیر) دیگه مغزش کوچک شده ،از معلومات تهی شده و یا قدیمی فکر می کنه!!!و حرف و عمل جدیدی ها را درک نمی کنه..ولی متاسّفانه نمی دونند که افراد میانسال خانه مغزشان مملو از تجربیّاتیست که در سالیان دست و پنجه نرم کردن با زندگی و گرفتاریاش بدست آورده اند و دوست دارند این آموخته های گذر عمر را روی فرزندان و حتّی اطرافیانی که قرابتی هم ندارند امّا جوانند و خام پیاده کنند .تا ان ها قبل از این که سرشون به سنگ بخوره و تجربه کسب کنند از ا ین تجربیات استفاده کنند. فقط هم برای بهتر شدن زندگیشان و نه هیچ انتظار دیگری ،ولی مطمئنا تا بوده همین بوده و خواهد بود ..... الهی و ربّی من لی غیرک
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:33  توسط خودم
|
یا مالک لیل و نهار.... نوشتن که فقط شعر نیست،فقط داستان نیست،فقط تعریف و تمجید نیست،گاهی هم ممکنه انتقادی باشه حالا با منظور و یا بی منظور..... می نویسم و گاهی هم میارمشون روی صفحه وبلاگی که به ظاهر مختص خودمه،امّا تا نوشته ام می شینه روی صفحه،یکی از اطرافیان ملاحظه کار می رسه و میگه،بابا چرا این طوری نوشتی؟اگه این جوری بنویسی بهتره!!اگه این جاشو پاک کنی خیلی بهتر می شه!!یکی میگه بنویس بابا،یکی میگه ننویس بابا!!آقای همسر،خانم دختر ها،برخی از مقرّبین دور و نزدیک!!اونم به این دلیل که ممکنه نوشته ام کمی انتقاد آمیز باشه.و من نمیدونم با این اگر ها و شاید ها وباید ها ،تکلیفم چیه؟؟منی که اصولا قلم دست گرفتن را دوست دارم.... نوشتن،یا تراوش مغزه و یا سوژه ای از طریق دیدن و یا شنیدن..و...وقتی هم که تراوش از مغز چکیدن آغاز می کنه،خوب بهترین کار اینه که به روی صفحه ای آورده بشه تا از ذهن آدمی نپره..و یا اگر جایی به سوژه ای بر خوردیکه به نظر خوشایند بود،باید از این سوژه الهام بگیری و بنویسی ،تا شاید با دست به یکی کردن قلم و دست روح تشنه ات کمی سیراب بشه.. امّا تا چیزی بنویسم که برای افرادی نا خوشایند باشه،اطرافیان شروع می کنند به انتقاد و من مظلوم مثل......پشیمون می شم و نوشته ام را پاک می کنم می شینم سر جام..آخه اگه قرار باشه نوشته ای از طریق دیگران این همه اصلاح و ویرایش جمله ای بشه که دیگه نوشته من نیست....... عشق واقعی که تمومی نداره و نباید در راهش دست از تلاش برداری و من پس از چندی کلنجار رفتن با دلم و فکرم که آیا بنویسم یا ننویسم؟بهتره که اصلا ننویسم!و یا بهتره که نوشته هام فقط میان دفتر چه هام بمونه!!بالاخره ،عشق به نوشتن چیره می شه به ننوشتن و یا نوشتن و پنهان کردن..و اون وقت دوباره قلم،دوباره کاغذ و دوباره چشیدن شیرینی ولذّتی که دستان من در تماس با قلم و کاغذ دارند....... بیشتر مواقع می نویسم برای دل خودم و در دفتری،و هر از گاهی میرم سراغشون و مطالعه می کنم باز هم برای دل خودم،ولی ....ولی شما دوتا و نصفی دوستان که برام کامنت می ذارید نظر بدید، آیا دست نوشته و یا دل نوشته های من فقط باید لا به لای دفتر ها خاک بخورند؟؟و یا این که به مغزم بگم آقا جون تراوش نکن که بد زمونه ایه و ممکنه در میان جملات بدون غرض من ،واژه ای پیدا بشه،که کمی انتقاد آمیز باشه و اون وقت....نوشته ام کپی خواهد شد و خانه به خانه و گوش به گوش خواهد رسید وبعد ، چوب و چماق حرف و حدیثه که بر سر بی گناه من باریدن آغاز می کنه...آخه نمیشه که همیشه، از گل و درخت و بلبل نوشت،زندگی پر از سوژه است و می شه از هر چیزی الهام گرفت و نوشت و این هیچ گناه نیست!!! بار ها نوشته ام و به ملاحظاتی پاک کرده ام و بسنده کرده ام به میان دفترچه هایم،امّا باز پشیمان شده ام چون دوست دارم از طریق دیگران هم مطالعه بشه و شاید از طریق مجرّبین اصلاح....و به گمانم به فرموده شاعر: ( عشق یعنی رفتن تــــــــــــا انتها) حتی اگر در این راه حرف ها بشنوی و چماق ها بر سرت فرود آیند الهمّ ایّاک نعبد و ایّاک نستعین
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:39  توسط خودم
|
یا من اسمه دوا.....
دفتر های شعرم به زبون بی زبونی صدام می کنند و من به گوش دل صداشونو می شنوم و هر از گاهی می رم سراغشون،و اون ها از من گله مند که چرا صفحاتشون خالی مونده؟و من موندم به این بیچاره ها چه جوابی بدم،که زمانی اون همه برام عزیز بودند و کم مونده بود به چاپشون برسونم.چرا شعر نمی گم؟چرا نمی نویسم؟و صد ها چرای دیگه که بی جوابند.... انگار دارم گاماس گاماس وارد دنیای افسردگی می شم،آخه صبح ها که از خواب بیدار می شم،یه جوریم! !گاهی هم دلم یه زلزله زیاد ریشتری می طلبه!! شاید برم دکتر و دکتر برام دارویی تجویز کنه،یکی بعد از صبحونه و یکی قبل از خواب.....ومن با این دارو ها که بهشون آرام بخش می گن!!ساعت ها توی چرت خواهم بود... امّا نه....دنیای افسردگی دنیای بی روحیه و من هنوز هستم و باید باشم و این بودن با افسردگی هیچ قرابتی نداره،بودن یعنی رفتن،آمدن،دیدن،شنیدن،احساس کردن و رنجیدن حتّی و باز بر گشتن به نشاط،حتّی اگر آیینه بهت بگه مواظب باش ،داری پا توی سرازیری می ذاری! تماشای بازی و شیطنت کوچولو های قشنگی که فریاد می زنند ،مامانی منو نگاه کن و در آن واحد،دست به دست هم داده و خونه رو زیر و رو می کنند!خودش هزار تا آرام بخشه،که نه تنها آدم توی چرت کاذب نمی ره بلکه،هشیار هم می شه،تا از دیدن لپهای گل انداخته اون ها،از ته دل فریاد بزنه،خدایا شکرت که این ها را دارم و قدرت دیدنشان و توان حس کردنشان را.. و من هرگز اجازه نمی دهم که در اسارت افسردگی باشم،تا هی دوز دارو ها برای علاجم اضافه شوند،من زنده ام و باید زندگی کنم آنهم در نشاط.. به دفتر های شعرم هم قول میدم که بیشتر سراغشون برم.. و من الله توفیق
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:5  توسط خودم
|
یا جمیل.....
اون روزا یادش به خیر،شوق جوانی بود و بس هر کجا هر چی که بود ،یه زندگانی بود و بس
من و تو با هم بودیم ،با هم بودن چه لطفی داشت رنگ زندگی هامون بگو ،چه ارغوانی بود و بس
یه روزی بازار بودیم ،یه روز دیگه تو سینما روز بعد هوا خوری باز توی پارکها بود و بس
جوونی ،بی خبری خوش گذرونیهای شاد کجا غم بود کجا غصّه،همه غوغا بود و بس
یادته اون سفری که رفته بودیم تا شمال همه دریا بود و جنگلهای زیبا بود و بس
دست من تو دست تو قدم زدیم تو ساحلا شب و روز فرقی نداشت،یه دنیا رویا بود و بس
حالا چند سالیه که غبار گرفته دلامون شادیا تموم شدن ،مال قدیما بود و بس
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط خودم
|
یا رفیع....
مدّت زیادی بود که دنبالش می گشتم،هر جا که فکر می کردم ممکنه باشه،زنگ می زدم.به اسم خودش ۱۱۸تلفنی نداشت ،فامیلی شوهرشو می دونستم ،امّا اسم کوچیکشو نه.....می رفتم محلّه خاطرات کودکیم،کوچه پس کوچه هارو می گشتم که الان دیگه خلوت نیستند و آپارتمان ها تا اسمون خدا بالا رفته اند،امّا از اون خونه دوطبقه نشانی نبود....بارها رفتم و بارها گشتم،بلکه پیداش کنم،دوست دوران دبستان و اوایل دبیرستانم بود،خیلی دوسش داشتم و خیلی دوستم داشت،گونه طرف چپش ،جای سالکی بود که انگار قیافشو برام دلنشین تر می کرد،چشم و ابروی مشگی،قدی متوسط و قلبی بسیار مهربان داشت..وقتی از هم دور شدیم که هر دو ازدواج کرده بودیم،ولی باز هر از گاهی همدیگرو ملاقات می کردیم ،بهم گفته بود ،اوّلین بچّه ام اگه دختر باشه ،اسم تو رو روش می ذارم،تا همیشه به یادت باشم.و کم کم ،زمانه و گرفتاری هایش باعث قطع ارتباط ما شد..........................و پس از سال هادوباره شروع کردم به دنبالش گشتن ،تا ببینمش امّا....حالا که خواهرشو از طریق اطلاعات تلفن پیدا کرده ام،همه هستند خواهرش،برادراش،شوهرش، پسر و دخترش. امّا او........دلم سوخته ،ایکاش به دنبالش نبودم ،دیر پیداش کردم،اونم بهشت زهرا و زیر خروار ها خاک....و ایکاش هنوز بود ،دلم برای ،حتی سالک طرف چپ صورتش هم تنگه! و کاش حد اقل یه شب به خوابم بیاد اکرم نیک.......
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:35  توسط خودم
|
یا برهان...
باز هم رسیـــــد،لطف کردگار باز هم نسیم،باز هم بــــهار سبز و سبز و سبز،هر کجا رسم هر کجا رسد دست نو بـــــهار این شکوفه ها ،غنچه های گل وه چه می کند ،دست روزگار؟ باد مــــی وزد ،بــــهر رزق من رویش زمین ،رعد بــــی قرار برگ های سبز،شاخه های نو بیـــــــد دلربا،سایــــــــه چنار در نوازشم زین بــــــهار نو ای خدای مــــن،ای تو ماندگار
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط خودم
|
یا دادار.....
و امّا ارزوهای محال و محال و محال.... ۱ـ آرزو دارم برگردم به گذشته و با تجربه ای که الآن دارم تصمیم گیری کنم. ۲ـ چند روز قبل از دی ماه سال ۵۰ بشه و من در جواب اوشان که گفتند دوست ندارم بیرون از خانه کار کنی ! !خیلی سفت و محکم ،بگم دوست ندارم دیگه این جمله رو تکرار کنی. ۳ـ دوست دارم هنوز اون سال بود که رفتم شیراز و دانشگاه شیراز شرط معدّل نذاره تا من بتونم به تحصیلاتم ادامه بدم تا هر از گاهی این جمله کذایی قسمت نبود را ،برای دلخوشی خودم تکرار نکنم. ۴ـ از زن بودن و درد سر های بسیارش خسته ام و ایکاش مرد بودم . ۵ ـ که دختر هام موقع انتخاب رشته ورود به دانشگاهشون رشته دبیری را هم بزنند،زیرا که..... ۶ـ زمان به عقب برگرده و برسه به سال ۷۰ تا من با یک کلمه (نه) سر نوشت شخصی را تغییر بدم،تا این همه عذاب وجدان مثل مورچه های فراوان روی خط اعصاب من راه نرند. ۷ـ و امّا....هفتمین آرزوی محال من از هفتاد ها آرزو اینه که ، بر گردم به سال ۷۷و به شدّت هم آرزو دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:30  توسط خودم
|
یا محوّل.....
از دیشب شروع شده،صدای چک چکشو روی شیشه های حیاط خلوت می شنیدم.چه بارون لطیفی،بارون بهاریه ،امّا بارون که بهار و پاییز نداره،وقتی می باره،همه چیزو می شوره و تمیز می کنه،شاخه های به جوانه نشسته،گلهای قشنگ بهاری ،بنفشه،پامچال ..و ...و...و طبیعت نو شده،به وسیله بارون جلا پیدا می کنه.و ایکاش می شد زیر آسمون خدا بایستم و ساعت ها هم بایستم،تا بارون بریزه روی سرم،نفوذ کنه توی مغزم،و شستشو بده هر ان چه که،باعث کدر شدن روح من و من نوعی می شه.تا پاک بشه فکر و ذهن و مغز آدم ها از این همه افکار منفی و شفّاف بشه درست مثل بچّگی ها.....مثل اون وقتا که ،بارون که می بارید ،با یه قلم و یه دفتر ،کشیده می شدم به طرف حیاط و زیر بارون ،دستم رو حائل دفتر می کردم ولی سرم زیر بارون و می نوشتم ،سرما می خورم !!عیبی نداره ،سینه پهلو می کنم !!عیبی نداره..و مینوشتم و می نوشتم....انگار همه دنیای اطرافم فراموش می شد و من بودم و کاغذ و قلم و بارون.......و بعد بر میگشتم داخل خونه و مورد عتاب مادر ،که بچّه سرما می خوری!!امّا من سرخوش از تماس چکّه های ریز و درشت بارون با سرم ، نوشته ام را پاکنویس می کردم... و من این خاطرات بچّگی را ،وقتی که بارون میاد،از پشت شیشه غبار گرفته ذهنم،تماشا می کنم و افسوس می خورم که چه زود ذهن پاک و بی آلایش کودکی ،با ورود به اجتماع بزرگی،به تیرگی می شینه و پاک کردنش دیگه نه کار بارونه و نه.....
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:45  توسط خودم
|
یا هو.....
با نام او آغاز می کنم که آغاز هستی از اوست توی حیاط خونه ما یه باغچه هست قد یه غربیل،که چهار واحد این خونه چهار طبقه تسلّط دید دارند به این باغچه قد یه غربیل..... امّا نه گمان کنید باغچه ما واقعا قد یه غربیله! !تو ذهنم و تصورم یه غربیل گذاشتم تو باغچه و اندازه گرفتم،تقریبا میشه ۱۵ برابر یه غربیل....و این گفته من فقط اصطلاحیست گرفته شده از یک قصّه قدیمی که یه پیرزنی بود....... و امّا همسر علاقمند به گل و گیاه من،که صد البتّه چند سالیه که علاقمند شده زیرا((زمانی که ما آپارتمان نشین نبودیم و نصف حیاط بزرگ خونه ما باغچه بود ،کاری به کار باغچه نداشت و درختان گلابی بیچاره ما ،از طریق ریشه های بلند شده در طول زمان ،مواد غذایی را یکی از باغچه همسایه دست راستی می گرفت و دیگری از باغچه همسایه دست چپی و تازه طفلکا گلابی می دادن به این بزرگی ،(یک مشت باز) )) هنوز فروردین نرسیده،میدوئه میره باغ گل و با چند جعبه بنفشه بر می گرده و خودش دست به کار می شه و با سلیقه تمام باغچه رو گلکاری می کنه و ابیاری...بعد میاد از پنجره طبقه اوّل که خونه خودمون باشه می ایسته به تماشا.. و هر روز صبح چشماشو با نظاره بنفشه ها باز می کنه، و هر روز بلا استثنا به به و چه چه می کنه و از دیدن این آفریده های خدا لذّت وافری می بره و از من هم می خواد که بیام کنار پنجره و گلهای سفید ،زرد،بنفش و قرمز مخملین بنفشه ها را تماشا کنم... و من به احساس او احترام می ذارم و میام و با تماشای این گل ها ،تحسین می کنم اوّل قدرت لا یزال آفرینش خداوند را و بعد احساس همسرم و دست های او را که چنین باغچه قشنگی را برای لذّت بردن چهار خانوار ایجاد کرده.دستت درد نکنه آقای همسر
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:25  توسط خودم
|
|
|