تبليغاتX
نه قصیده ای نه غزل...
یا حنّان.....

گفتی که می آیی با زورقی از گل

با یک سبد عشق و با یک طبق سنبل

از دور می بینم یک سایه لرزان

شاید تو می آیی پارو زنان خندان

موج است و فریادش از سینه و از دل

خود را چه می کوبد بر صخره و ساحل

از شوق تو لبریز از عشق تو دلگرم

نام تو حک کردم بر ماسه های نرم

در انتظار یار با دیده ای بیدار

شب را به سر بردم با عالمی اسرار

بر ماسه ها گاهی وقتی نظر کردم

تا نام تو بینم از شب گذر کردم

از موج پرسیدم از او خبر داری

گفتا برو غافل رویا به سر داری

از ساحل و دریا از صخره و از سنگ

بر من بخندیدند گفتند عجب دلتنگ

آن قایق و آن موج آن زورق پر گل

خواب خوشی بودند عشق و گل و سنبل....

دریا خروشید و نام تو با خود برد

هم مرغ دریایی از جور تو افسرد

خود را سپردم من بر هر چه بادا باد

شاید بیاید او شاید رود بر باد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:23  توسط خودم  | 
یا حّی و یا قیّوم.....

قرار خونه یکی از اقوام داشتیم غرب تهران.

با دخترا، سر ساعت معینی.

 خواستم ماشین ببرم حوصله ترافیک نداشتم،گفتم با آژانس برم ، دیدم بازم توی ترافیک می مونم به موقع نمی رسم.

اتوبوس سریع السّیر و بی آرتی هم که اصلا توی اون مسیر نیستند.آخرین تیر در ترکشم شد مترو

شاعر میگه:  انچه شیران را کند روبه مزاج     احتیاج است احتیاج است احتیاج

اجبارا راهی استگاه قطار زیر زمینی شدم ،که اصلا دوست ندارم و عقیده دارم که وقتی آدم می تونه روی زمین راه بره ،چرا  زیر زمین راه بره!!!بهر حال سوار شدم و سپاس خدای را که خلوت بود و جا برای نشستن داشت...ایستگاه اول و دوم همه همدیگرو بر و بر نگاه می کردیم اما...اما از ایستگاه سوم به بعد ،شلوغ شد که هیچ ،چند  فروشنده هم سوار شدند و با صدای گاه ظریف و گاه .... شروع کردند به تبلیغ البسه توی ساک وبدلیجات آویزان به گوش و گردن و بازو..

توی هر ایستگاه هم عدای فروشنده  سوار و چند فروشنده پیاده می شدند و همچنان ،بازار خرید و فروش داغ بود....خوب اینم یه جور نون در آوردنه دیگه،خدا کمکشون کنه.

انقدر سرگرم تماشای این بازار بودم که ،متوجه نشدم هشت ،نه ایستگاه کی به انتها رسید و کی طی مسیر شد و زمانی به خودم آمدم که قطار داشت تخلیه می شد از مسافرین.

سلانه سلانه در حالیکه سرم دوران داشت از این همه سر و صدا،پیاده شدم در حالیکه داشتم فکر می کردم به این که آیا مترو برای تردّد مسافرینه ،یا فروشگاهی سیّا ر..که چشمم به جمال دخترم روشن شد که داشت ماشینشو دم در (پ جون) پارک می کرد.

خدا را شکر کردم که به موقع رسیده بودم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:26  توسط خودم  | 
الهمّ طهّرنی من الکّل الذّنوب...

به شوق دیدار تو ای ترانه عشق

تمامی عمر را به یک لحظه بخشیدم

به ذوق ملاقات همیشه رنگینت

به کوچه های انتظار خندیدم

برای شکفتنت،گل همیشه بهار

ز ساقه وجودت چه خار ها چیدم

تو سایه سرو سهی نبودی اما من

به نقش لوح تو در سینه بالیدم

تو آن بلور شّفاف چشمه سارانی

منم که تشنه بودم تو را سراب دیدم

گمان ذهن من این بود بهارانی

از آن نگاه زمستانیت امّا،چه لرزیدم

نگاه تو سیر زمان است میدانی

میان آینه ها  فقط تو را پسندیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:5  توسط خودم  | 
 

السّلام علیک یا نور الله فی ظلمات العرض...

       بر گشتم از مکان مبارکی که معنویّت است و دیگر هیچ.

       که حس نگاه مهربانی است و دیگر هیچ.

     که فقط اشگ است و دعای زیر لب است و .....روای حاجت ...و دیگر هیچ. 

 السّلام علیک یا علی ابن موسی الرّضا.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:25  توسط خودم  | 
 

   الهی راضیم به رضای تو.

 

                             تا بعد ......

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 7:13  توسط خودم  | 
یا ربّ العرش الکریم

گفتی هیئته و سمنو پزون،مجلس عزاداری اقاست و احتیاج به دعوت نداره!راستش از دعوتت یه خوشی لطیفی رفت زیر پوستم.به دخترا گفتم استقبال کردند،قرار شد شب عاشورا با من همراه بشن.نزدیکای ظهراحساس کردم، نرم نرمک سرم داره اماده ورود یک مهمان ناخوانده می شه به نام میگرن(لعنت الله و علیه)،از ترس اینکه شب نتونم بیام،دویدم طرف جعبه کمک های اولیه و دنبال قرص مخصوص گشتم نبود رفتم سراغ کیفم و از جیب کوچکش قرص پس انداز روز مبادا را برداشتم و با یه لیوان آب قورتش دادم.که مثلا پیشگیری کرده باشم مو منتظر شدم تا افاقه کنه....اما از شرّش خلاص که نشدم هیچ یواش یواش و گاماس گاماس کّل سرم را پوشش داد که هیچ ،رسید به گوش و دندان و...و...  و مجّوز ورود به خانه دایی مصطفی پاره شد دخترا تماس گرفتن کی بریم گفتم صبر کنید، ان ها صبر کردند و من از شدت سر درد صبرم تموم شد....و قرصی دیگر و انصراف از رفتن.طفلکی دخترا پرسیدند چرا دوری راه و شلوغی خیابان ها را بهانه کردم و باز از میگرن چیزی نگفتم.( این هیچ نگفتن  هم یکی از بیشمار عادات بد منه).....راستش   ترسیدم بیام و خوب هیئته دیگه ،نوحه خوانی و سینه زنی و شلوغی مجلس باعث بشه کارم به درمانگاه  بکشه  و تو ناراحت بشی...خلاصه هر چیزی لیاقت می خواد بخصوص ورود به مجلس آقا ،چند سال پیش خودت گفتی...و من محروم شدم  از عزاداری و دیدار خانواده ای که سال ها بود ندیده بودمشان و تازه هم زدن سمنو و گرفتن حاجت..و طفلکی دخترا هم به آتیش من سوختند...و خلاصه عذر تقصیر دوست دوست داشتنی من ،انشاالله سال دیگه اگر عمری باقی بود....الله اعلم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:5  توسط خودم  | 
الوان و سربند

باز این چه شورش است......

          

            السّلام علی الحسین و علی  علّی ابن الحسین

            و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 15:31  توسط خودم  | 
لا حول ولا قوّت الاّ با الله....

صدای تو آواز خوش هزار است بر شاخه باران خورده اقاقیا در بهاری دل انگیز.

با صدای تو می شود،ترنّم چک چک حوض کوثر را در بهشت یار شنید.

با صدای تو می توان،پرواز کرد تا اوج یک رویای شیرین که نشئت گرفته از،خلسه خوش یک قناری مست.

صدای تو طنین قطره های باران بر روی برگیست به خزان نشسته.

و لالایی کلمات شیرینت آرامبخش روح ترک خورده من است و دست تو مرهم آلام جسم و جانم.

تو بهاری جانا،تو بهاری در باغ زرد آرزو ها و تو مرهمی به زخم کهنه زمانه در سال های دور و نزدیک.

تو با من از عشق گفتی ،از عشقی که نه در کتاب هاست و نه درروایت ها، تو از عشقی گفتی که فقط در احساس درونی یک ....... است.

به من گفتی که همیشه مرا به این نام خواهی خواند ،و گفتی که تکیه گاه آلامم خواهی شد و عصای راهم و گفتی که تو ستونی هستی به سختی های من...

و گفتی....وگفتی که مرا در طاقچه احساست خواهی نشاند تا جای پای زمان را به دیده عشق بنگری اما...

                                    الهّم ایاک نعبد و ایاّک نستعین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 20:39  توسط خودم  | 
هو الاوّل والآخر.....

 باز باران با ترانه.....

                          می برم دستی به سوی پنجره

                          می کنم هایی به روی پنجره

                       دست من می لغزد و جان می دهد

                           صــد ستاره،ماه...روی پنجره

                                         * * *

                      شکل عشقو روی شیشه می کشم

                      قدرت یک شیر بیشه می کشم

                       دست من می لغزد اما ناگهان

                      یک تبر،یک داس، تیشه می کشم

                                 * * *  

                     بوی سرما ،بوی بـــاران بوی نم

                    می دود از لای شیشه بیش و کم

                     های من یخ می زنـــد در پنجره

                  عشق هم گم می شود ناگه  به دم.. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:4  توسط خودم  | 
الهمّ طهّرنی من الکلّ العیوب....

چند بیت از اشعار طنز من ،برای تغییر ذائقه،و....غبار روبی

 

         با هم بودیم یه هفته،یادت میاد  چه خوب بود؟

         شنبه رسیدی از راه،درست دم غروب بود

           یکشنبه موندیم خونه،سلام و احوالپرسی

          سفر رفتیم دوشنبه، کجا بودیم ؟جنوب بود

        سه شنبه و چهار شنبه،روزای خوبی بودن

          روزای خنده بود و، زندگیمون چه توپ بود

          پنج شنبه جمعه رفتیم ،تا جنگلای شمال....

          شمال جنوب نداره،با هم بود یم چه خوب بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:16  توسط خودم  | 
لا اله الا الله....

می گفت:وقتی میاد ،می شم مثل اسفند رو آتیش،می پرم اینور می پرم اونور تا هرچی محبت تو چنته دارم نثارش کنم،آخه خیلی دیر به دیر میاد..

تلفن می زنه هستید ؟آره هستم....

زیر چایی را روشن می کنم،هزار جور فکر می کنم که ،وقتی میاد چی به خوردش بدم که تقویت بشه،یادم می ره برای خودش مادریه عین من....

زنگ آیفون صدا می کنه از قسمت تصویریش کله اش هویداست به سرعت برق و باد دکمه آیفونو می زنم،به سرعت برق و باد می رم جلوی در ورودی و انتظار دارم به سرعت برق و باد بایین بله ها نمایان بشه....

میاد بالا می بوسمش ،عطرشو می بلعم اما نه عطر گرون قیمتی که زده ،ذهن من عطر بچگیشو طلب می کنه،می ره تو اطاق تا مانتوشو در بیاره ،راه میرم اما تو ذهنم می دوم تا آشبز خونه ،می برسم چایی می خوری  می گه آره، چایی می زیزم و تو ذهنم مرور می کنم چی دوست داره با چایی بخوره،هر آنچه خوراکی مورد علاقه اش توی یخچال و کابینت دارم بغل چایی می ذارم و می آرم روی میز، بخور مامان بخور تا خستگیت در شه..

پدر  می رسه روی مبل روبروی فرزند می شینه،چطوری دختر؟خوبم پدر..حرف ها گل میندازه،از ال سی دی که چند روز بیش دختر عوض کرده تا فلش چند گیگا بایت و انواع کار برد های همراه اول و ایرانسل و حرفای اداری و شرکتی و دفتری وخانم فلان و آقای بهمان....و من همچنان در سکوت...و تعریف با آب و تاب آقای پدر در مورد اینترنت که چه راحت می شه نشست بشت رایانه و بلیت اتوبوس گرفت(که این دو قدم راه رفتن را هم از ما گرفته) بدون این که پاشی راه بیفتی بری ترمینال!!!!...و من دهنم باز میشه بسته میشه ،باز میشه بسته میشه تا در یک فرصت مناسب تکی می زنم و می گم :بیایید یه کمم از خودمون حرف بزنیم،در حالیکه داره موهای قشنگشو مرتب می کنه میگه خوب مامان جون کی عروسی کرده کی زایمان؟؟!! زیب دهنم اتومات بسته می شه  و من تازه می فهمم که ما در دنیای تکنولوژی (آسایش آورده آرامش برده )زندگی می کنیم و حرف های قشنگ و احساسی دیگه گم  و حل شده در این دنیا و یحتمل هم این دنیا مختص پدر ها ست و فرزندان و نه مادران....

دهن می بندم و می رم آشبز خونه تا سیب رنده درست کنم ،آخه بچم خیلی دوست داره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 7:39  توسط خودم  | 
یا لطیف....

                 احساس .....

                               لطافت طبع است و

                                                            زلالی روح

                  اگر.....

                                     نه این باشد و

                                                               نه آن

                        

                              از مجسمه ها چه انتظار.....

           

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 7:3  توسط خودم  | 
یا جمیل...

شهری کوچک و خیابانی ظویل وچشم اندازی که انگاررا هیست به سوی بهشت....

 از چپ و راست خیابان ،درختان سپیدار و چنار قد علم کرده و سرافراز و سر بلند سر به فلک کشیده اند و سقفی سبز ازشاخه وبرگ ساخته اند و چنان به هم نزدیکند که گویی سر در گوش هم نجوای شکر می کنند به درگاه خداوندی که قدرتش لایزال است ومهرش بی حد.و وقتی به انتهای خیابان می رسی،هنوز دهان از تعجب نبسته ای از ان همه زیبایی،به جایی می رسی که انگار تکه ای از بهشت  است و چنان در زیباییش غرق می شوی که فراموش می کنی ،کی هستی،کجا هستی. و اینجا تهی می شوی ازهر گونه افکارمنفی  و پر می شوی از ذوق و شوق و نشاط وشادابی وبازخیره می مانی به مناظر دلفریب درختان  مجنون که شاخه های سر به سجده آورده و برگهای پریشانش چکه چکه باران رحمت الهی رابه  سر و رویت می ریزند و به نشاطت می آورند و چمن و گلهای بسیار وسرچشمه ای که روان است وزلال و....

و تفسیر و تصویر  این همه زیبایی به قلم ممکن نیست ،باید رفت و به عینه دید

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 15:25  توسط خودم  | 
یا هو...

رسیده شعر من اما ،لغات یادم نیست

پریده رنگ حروف،قاف و صاد یادم نیست

شنیده ام که به عشق آدمی زنده است

ذمانت عشق با چیه؟حرف ضاد یادم نیست

دعا و ثنا گویم و کنم عبادت حق

ثواب عبادت من کو ؟شداد یادم نیست

گرفته زمانه به خود رنگ درد رنگ ریا

نشان وفا کجاست؟عدل و داد یادم نیست

میان دایره ها،ما نقطه های پرگاریم

کجای دایره ام ،هیچ سواد یادم نیست

بهار عمر من انگار بهار سبزی بود

فرار ثانیه ها عین باد ...یادم نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:41  توسط خودم  | 
ما شا الله کان(انچه خدا خواهد)...

اون روز یعنی (۷/۷/۹۰)یه روز خواستنی و به یاد ماندنی شد. من بودم و تو ببی و تو مهربون.بازعین اون وقتامون،از شدت خنده چشمامون تنگ شد و دهن هامون بزرگ.درسته که هر از گاهی یکی از شدت پا درد یک آخ بلند می گفت،درسته یکی شب ها از یاد آوری تلخ دوران خوابش نمی بره و باز درسته که اون یکی گاهی چنان افسردگی عارضش می شه که ...اما اون روز یاد جوونیا غلبه کرد به همه دردا...

نگو مهربونم نگو که ما دیگه مادر بزرگیم و چرا بچه ها خطابتون می کنم،آخه وقتی پیش هم هستیم،حد اقل برای چند ساعتی خیلی چیز ها فراموش میشه یعنی باید فراموش بشه و ما این زمان کوتاه را غالبیم به پوچ ها...

خاطرات  خوش مدرسه جریان قشنگیست که برای ما زنده مونده و یاد آوری این خاطرات به مانشاط می ده ومی برتمون به همون دبیرستانی که یک روز از آغاز سال تحصیلی سال اول دبیرستان،که ساعت اول من و مهربون غریبانه روی یک نیمکت نشستیم ساکت و صامت ، و ساعت بعد تو ببی آمدی و با یک سلام و اجازه ،نشستی کنار ما و از اون ساعت ما شدیم سه یار دبستانی و به قول خانم گل محمدی سه تفنگدار مدرسه آزادی زنان اون زمان....

چه روزای قشنگ و چه ساعت های قشنگتری که ما در کنار هم بودیم و چه لذت ها که از این در کنار هم بودن نبردیم و به قول ببی که چه دیوونه هایی بودیم ،نون ساندویچی و نوشابه خریده شده از میرم خانم (مریم)بوفه چی مدرسه،زیر بارون گاز می زدیم و از دنیای گرفتاری ها بدور....صدای خنده هامون خانم گل محمدی معاون را می کشوند سوی بلند گو که بچه ها برید سر کلاس...

زنگ تفریح که می شد یا دنبال خانم آشتیانی بودیم و یا از لبه پله ها سر می خوردیم و دخترای خوب و با ادب و خانوم مدرسه چشماشون از حدقه بیرون می زد که بابا اینا دیگه کین؟؟؟

راستی مهربون یادته اون واقعه درد ناک که به در خواست بابات تو از پیش ما رفتی یه مدرسه دیگه و ببی و من جای تو رو به هی-------چ کس ندادیم و اسم تو رو روی یه کاغذ نوشتیم و چسبوندیم روی نیمکت!!!!!!ا  اما تو بیشتر از دو ماه دووم نیاوردی و برگشتی ،برگشتی تا ما هر روز توی حیاط منتظر هم باشیم تا باز سه تایی بریم سر کلاس.

اون دوران ،یعنی دوران نوجوانی و جوانی ما به مدت دوران دبیرستان،به خوشی و خنده وشادی سپری شد و شد خاطراتی که هر گز فراموشمان نشد. و بعد...نخود نخود هرکی پی سرنوشت خود.

و حالا ،حالا که بزرگ شدیم ،خیلی بزرگ اونقدر که مسیری بس طولانی را طی کرده ایم ،مسیری گاه صاف و گاه سنگلاخ ،اما هنوز هستیم وهنوز همدیگرو داریم و هر از گاهی برای تجدید  خاطرات سه نفری خونه یکیمون جمع می شیم و فقط هم سه نفری، و باز عین اون وقتا  یادمون میره چند سالمونه،چند تا بچه داریم،چه کاره هستیم و اصلا کجای دنیاییم...هر چند که گاهی تکرار  حرفای شیرین نوه هامون  میشه چاشنی روز قشنگمون .

.خدا کنه حالا که بیشترش رفته و کمش مونده،هیچ وقت از یاد هم نریم ،توی گرفتاریا و روز مره گیها  گم نشیم و زمانی که پیش هم هستیم به زبان ۱۶-۱۷ سالگی حرف بزنیم و جوانی به هم تزریق کنیم، به امید یکی دو ماه دیگه خونه ببی روزی شاد و پر نشاط.....آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 6:44  توسط خودم  | 
و نَحن له مسلمون ....(و ما در برابر او تسلیمیم)

به شدت خانواده دوستم،نه اين كه فقط خانواده چند نفري خودمو دوست داشته باشم!!نه اين طور نيست دوست، آشنا،اقوام نسبي و سببي،همه را دوست دارم..

اصولا از رفتن به گردش و سينما و سفر،ان چنان لذتي نمي برم كه از بودن در يك خانه و در حضور خويش و قوم و از هم صحبتي،از بحث و گفتگو ،از هر دري سخن گفتن ،با اطرافيانم لذتي مي برم وافر.....فرقيم نداره كه در ميان جمعي كه هستم ،اقوام من باشند يا از اقوام آقاي همسر و يا...فاميل دور و نزديك.

اما...اما تازگي ها به اين نتيجه رسيده ام كه ،و به دلايل بسيار هم رسيده ام كه:اون طور كه من در مورد ديگران ،احساساتم به غليان در مياد و علاقمند به رفت و آمدهستم،متاسفانه بيشتر اطرافيانم اين طور فكر نمي كنند و علاقه چنداني به ارتباط ندارند و به بهانه هاي مختلف از دور هم بودن و. دوره تشكيل دادن سر باز مي زنند و نتيجه ديگري كه گرفته ام اينه كه يحتمل  بنده آدم گوشت تلخي هستمو عدم علاقه ديگران به ارتباط بامن ،به همين دليله  و شايد خيلي هامثلا  ديدن يه فيلمو به هم كلامي با من ترجيح بدن حتي اگه اين فيلم بزن بزن يا بكش بكش باشه...

البته اين جملات آخر بيشتر جنبه مزاح داشت و من خانواده و دوستاني دارم سر شار از مهر،و اين را هم مي دونم كه ،هر كسي ايده و عقيده اي داره و بر داشتي از زندگي و دليلي هم نداره كه همه با من هم عقيده باشند و به خاطر دل احساساتي من هي مهموني بدن و مهموني برن...

به هر حال دوره و زمونه ايجاب مي كنه هر كي تو لاك خودش باشه  و غرق در روز مره گي هاي خود،مردم گرفتارن ديگه.....                              خدا يا مرا آن ده كه آن به

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 19:22  توسط خودم  | 
الهی.....

 کی آباد می گردد....

                         این برهوت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:27  توسط خودم  | 
   به پایان آمد این دفتر..........  

            به پایان آمد این دفتر.....

                                        به پایان آمد این دفتر......

                                                                     به پایان آمد این دفتر.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 17:21  توسط خودم  | 
یا دافع البلّیات....

هفته ای یکبار ، چی بشه که دو بار پیش بیاد ، که پیشی ملوس منو بیارن پیش من،می ذارتش تو کالسکه و میاره....مامانش برام می گه :وقتی وارد کوچه ما میشن،از همون سر کوچه به لهجه و گویش خاص خودش شروع می کنه به حرف زدن و ابراز احساسات کردن که یعنی من می دونم اینجا مدخل ورود به خانه بابایی و مامانییه..با همون زبان خاص که نمی دونیم زبان کدام دیاره؟؟؟نشان دهنده ذوق و علاقه تمامی نوه های عالم از آدم تا خاتم است به خانه بابا بزرگ و مامان بزرگ ها..

درو که باز می کنم و چشمش به من میافته ،ده ها بار دست و پا رو حرکت میده تا از زندان بند های کالسکه آزاد بشه و برسه به من...تا پایین پله ها به استقبالش میرم،هیکل کوچولو و گرمشو میندازه تو یغلم و بر می گرده زل می زنه به صورتم و با اون چشمای قشنگش بر رسی می کنه ببینه خودمم یا نه بیشتر هم تو چشمام نگاه می کنه و یحتمل می خواد ببینه ،از چند روز پیش تا حالا چقدر عشقم بهش اضافه شده و من اولین بوسه رو از چشماش می گیرم...

دخترکم اصلا بد اخلاق نیست که هیچ ،کلی هم خوش اخلاقه ،همیشه لبخند به لبشه عینهو تابلو مونالیزا و با اون چند دندونش و با خنده های غش غشیش دنیایی از شادی و سرور به صورت آدم سر ریز میکنه ،انرژی مثبتی است که نگو...

فقط یک سال و چهار ماهشه مثل فشنگ هم راه میره تند و تند،اما بیشتر مواقع راه رفتنش با دست های کوچولوش انگشت نشانه منو می گیره تو دستش اصلا هم حاضر نیست من دستشو بگیرم باید اون انگشت منو بگیره تو دستش،از این اطاق به اون اطاق تا کنجکاویشو ارضا کنه اما به همراهی من ..

با اینکه ممکنه در اثر راه رفتن زیاد کمی تخلیه انرژی جسمی بشم اما..اما با احساس دست کوچولو و گرمش دنیایی از یک حس شیرین تمام وجودمو پر می کنه و کرور کرور انرژی مثبت وارد وجودم می شه..

این چهارمین شیشه عسلم ،یعنی یسنا دخترک شیرین و ملوسم همون قدر شیرین و دوست داشتنیه برام ،که اون سه شیشه عسلم بودند و هستند..

نوه خیلی عزیزه ،  همانطورکه روایت ها داریم:که حضرت رسول (ص) چطور وقت آزادشان را با حسن و حسین (ع) بودند  و  به بازی با آن ها سر گرم . و چقدر این نوه ها برایشان عزیز و گرامی بودند،هر چند که ما و داشته هایمان در قیاس با ان بزرگواران صفریم....

اما بار الها...به حق حرمت و عظمت پنج تن آل عبا تمامی نوه های عسلی و این چهار شیشه عسل من را ، در پناه خودت حفظ بفرما... آمین           

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 7:50  توسط خودم  | 
انت الباقی و اناالفانی.....

نه قصیده ای نه غزل،نه تو شهدی و نه شکر

نه ترانه ای که ز دل بسروده ام به سحر

نه به گوش من سخنی،نه به چشم من صنمی

نه به انتـــظار توام  ،  که تو میّتی به نــظر

نه جلای آیینـــه ای ، نه صفای آدینــه ای

نه تو همره من به صراط نه تو یار منی به سفر

نه خیال تویی به سرم نه شکسته بال و پرم

نه به حسرتم که چرا  ؟  که ندیدم از تو ثمر

نه انیس منی ،  نه مراد منی ،  نه بیاد منی

نه که گو یمت سخنی که سپردمت به قدر

نه بیــا  ، نه برو ، نه بمــان ،  نه بگو

نه بشین کنـــار من نه تو نام من ببـــر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 9:14  توسط خودم  |